سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
امام حسن(ع) بخشنده خاندان و تنهاترین سردار

 بسم الله الرحمن الرحیم


 این وبلاگ پیرامون دومین امام شیعه و ‌سبط اکبر امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) می‌باشد. امام حسن (علیه‌السلام) در نیمه ماه رمضان سال سوم هجری دیده به جهان گشود .


نام گذاری


ابن بابویه از امام سجاد (علیه‌السلام) روایت می­کند که چون امام حسن (علیه‌السلام) تولد یافت مادر گرامیش رو به همسر خویش امیرالمومنین (علیه‌السلام) نمود و گفت نوزادمان را نامی بنه. علی (علیه‌السلام) پاسخ دادند: من از رسول خدا (صلی ا..علیه) در نام گذاری پیشی نمی‌گیرم،‌ کودک را نزد حضرت رسول (صلی ا.. علیه) آوردند او نیز فرمود: من هم از پروردگار خود پیشی نخواهم گرفت،‌ جبریل فرود آمد، ‌نخست تبریک و تهنیت گفت و سپس اضافه کرد: چون علی (علیه‌السلام) نسبت به شخص شما همانند هارون برای موسی است،‌ کودک را به نام پسرهارون نام گذار و از آنجائی که ترجمه شبّر به عربی حسن می‌باشد حضرت نام کودک را حسن نهادند.


سیمای مبارک


رنگ چهره مبارک حضرت سرخ و سفید، چشمانش گشاده،‌ محاسن انبوه،‌ قامتی بلند و چهار شانه، سیاه چشم،‌ زیبا چهره،‌ بدنی لطیف،‌ و موهایی مُجعد داشتند و بسیار شبیه به رسول خدا (صلی ا..علیه) بودند تا جائیکه مجموع این زیبایی ها حضرتش را مجسمة‌ حُسن و مظهر کامل جمال الهی نموده بود و گاهِ جلوسِ حضرت،‌ مردم از جذبة‌ این حسن میخ کوب می‌گشتند و گویا جز تماشای سیمای دلربای حسن (علیه‌السلام) کار دیگری ندارند و راه بجایی نمی‌برند.


محبوب دل رسول خدا (صلی ا..علیه)


رسول خدا (صلی ا..علیه) این پدر بزرگ مهربان چنان حسن (علیه‌السلام) را دوست می‌داشت که او را بر شانه می‌نهاد و می‌گفت: من حسن (علیه‌السلام) را دوست می‌دارم تو نیز او را دوست بدار. و به مردم فرمود: هر که مرا دوست دارد باید این (کودک که بر دوش من است) را دوست بدارد.


این محبت به حدّی بود که در روایتی آمده است حضرت رسول (صلی ا..علیه) آب دهان حسنین (علیهما السلام) را چنان می‌مکید که کسی خرما را می‌مکد و در روایتی دیگر آمده است وقتی رسول خدا (صلی ا..علیه) در حال سجده بودند حسن (علیه‌السلام) می‌آمد به پشت حضرت سوار می‌شد و حضرت با رفق و مهربانی از دوش خود می‌گرفت، بعضی مردم به حضرت عرض کردند:‌ ای رسول خدا شما نسبت به این کودک به گونه‌ای مهربانی می‌نمائید که با هیچ کس چنین نمی‌کنید حضرت فرمود: «این کودک ریحانة‌ من است و این فرزند آقا و بزرگوار است و اُمید آن است که خداوند به برکت او میان مسلمین صلح برقرار کند.


دلدادگی حضرت به دو نوة‌ خود حسن و حسین (علیهما السلام) از این اندازه‌ها نیز فزون­­‌تر بود تا جائیکه روزی حضرت برفراز منبر بودند ناگاه صدای گریه حسنین (علیهما السلام) را شنیدند، بی تابانه از منبر فرود آمده و رفتند آن دو را ساکت نموده و برگشتند و به مردم فرمودند:‌ از صدای گریه آنان چنان بی تاب شدم که گویا عقل از من برطرف شد.


عظمت حسنین (علیهما السلام) نزد رسول خدا تا حدّی بود که آنان را با اینکه خردسال بودند به عنوان شاهد در عهدنامه‌ها گواه می­گرفت و در روز مباهله نیز آنان را همراه خویش برد.


علم و آگاهی


بطور کلی تمام امامان معصوم دارای علم و آگاهی بطور مطلق هستند زیرا که قلوب آنها ظرف علم خداوند است ولی در این خصوص امام حسن (علیه‌السلام) ویژگی خاصی دارد زیرا قسمتی از آگاهی ها به صورت وحی و قسمتی به عنوان علم است و در خصوص علم، حضرت معدن آن می‌باشد، در روایتی آمده است الحسن معدن العلم الله و الحسین خازن وحی الله «حسن (علیه‌السلام) معدن علم خدا و حسین (علیه‌السلام) خزانة‌ وحی الهی می‌باشد.»


داستان


پیامبر الهی با تنی چند از یاران خود در سایه نشسته بودند ناگهان عربی بیابان نشین از راه رسید وبه آنان گفت:‌ بگوئید محمد کدام یک از شماست. پیامبر گفت من هستم،‌ عرب با بداخلاقی گفت: دروغ می‌گوئی گه پیامبر هستی اگر راست می‌گوئی دلیلی بیاور تا ثابت شود پیامبر خدا هستی،‌ پیامبر به امام حسن (علیه‌السلام) فرمود:‌ برخیز برایش سخنرانی کن و با او بحث نما. عرب با خنده مسخره آمیز گفت: این پسرک با من بحث کند،‌ این نمی‌تواند با من حرف بزند چه رسد که مرا محکوم نماید. پیامبر گفت: وقتی از او بپرسی،‌ خواهی فهمید چقدر آگاهی دارد. امام حسن (علیه‌السلام) به او گفت:‌ آرام باش،‌ حوصله کن و گوش فرا بده. بعد ابتداء شعری خواند و او را نصیحت نمود باز عرب با حالتی مسخره آمیز گفت:‌ این کودک می‌خواهد مرا نصیحت کند.


امام حسن (علیه‌السلام) لحظه ای سکوت کرد و بعد آنچه را مرد عرب در نهان خانه دل داشت آشکار ساخت،‌ فرمود: شما بت پرستان قبیله خود را جمع کردید،‌ نشستید، به پیامبر جسارت کردید و پیش خود گفتید پیامبر پسری ندارد،‌ عرب ها هم با او دشمن هستند و اگر کشته شود کسی نیست که از او خونخواهی نماید و تو پیش خود گمان کردی اگر پیامبر را بکشی قبیله ات به پاس این کار خرج زندگی تو و زن و بچه هایت را خواهند داد، با این فکر شمشیر برداشتی و راهی شدی، در راه که می‌آمدی در بیابان طوفان شدیدی وزید تو از ترس شب را در بیابان با وحشت گذراندی و صبح به راه خود ادامه دادی.


پیرمرد با تعجب به امام حسن (علیه‌السلام) نگریست و گفت:‌ گویا در طول سفر همراه من بوده ای مثل اینکه عِلمِ غیب داری و از پنهان مردم آگاهی!


پیرمرد به اشتباه خود پی برد و گفت:‌ اسلام را برایم شرح بده؟


امام حسن (علیه‌السلام) فرمود:‌ اسلام آن است که بگویی خدا یکی است و مانندی ندارد و محمد (صلی ا..علیه) بنده و فرستاده اوست،‌ پیرمرد صورت امام حسن (علیه‌السلام) را بوسید، شهادتین گفت و مسلمان شد.


زهد و عبادت


امام حسن (علیه‌السلام) عابدترین و پارساترین فرد در زمان خود بود، وقتی از مرگ،‌ قبر،‌ رستاخیز و گذشتن از صراط یاد می‌کرد به گریه می‌افتاد و اگر حرفی از عرض اعمال به پیشگاه الهی مطرح می‌شد صیحه می‌کشید و از هوش می‌رفت،‌ هنگام نماز بند بند اندامش می‌لرزید، هنگام گرفتن وضو رخسارش زرد می‌گشت زیرا با عرفان کامل می‌دانست می‌خواهد در محضر چه کسی به بندگی بایستد و چه کسی را مورد خطاب قرار دهد که ایاک هنگام ورود به مسجد می‌گفت:‌ الهی ضیفک ببابک یا محسن قد اتاک المسیء به درگاهت به میهمانی آمده ام ای نیکوکار تبهکاری به نزدت آمده و هرکس او را ملاقات می‌کرد می‌دید که حضرت مشغول ذکر است. 25 بار پیاده به خانه خدا رفت و دو یا سه بار دارایی خود را تنصیف نمود نیمی برای خود و نیمی را در راه خدا به مستمندان داد.


بردباری،‌ درگذشتن و بخشش


چون امام حسن (علیه‌السلام) به این اوصاف شهره هستند به حدّی که سنبل، الگو و اسوة حلم و عفو و بخشش و کرم می‌باشند و به ایشان کریم اهل بیت گفته می‌شود از این رو در این باره چند داستان نقل می‌کنیم.


داستان مرد شامی


روزی حضرت سوار بر مرکب خویش راهی منزل بودند،‌ در راه مردی شامی حضرت را ملاقات کرد همین که حضرت را دید شروع کرد به لعن و ناسزا، هر چه از دهانش درآمد گفت، گفت و گفت تا که خسته شد وقتی ناسزا گفتنش تمام شد حضرت با چهره ای خندان به او گفت:‌ سلام علیکم،‌ به گمانم در این شهر غریب باشی،‌ اگر جا نداری به تو جا و منزل می‌دهیم، نیاز به پول داری به تو می‌دهیم، گرسنه باشی از تو پذیرایی خواهیم نمود و اگر نیاز دیگری داری کمکت می‌کنیم، وقتی آن مرد این سخنان را شنید آرام شد حضرت با خوشرویی با او به صحبت ادامه داد و او را به منزل خویش برد.


 او را چند روزی میهمان خود نمود، او از مهمان نوازی و بزرگواری حضرت به اشتباه خویش که در اثر تبلیغات سوء معاویه دچار آن شده بود پی برد و فهمید که درباره حضرت و پدرش علی علیه­­االسلام اشتباه فکر می‌کرده، نظرش کاملاً عوض شد، هنگامی که می‌خواست به شهر خود برگردد حضرت خرج سفرش را همراه با هدیه هایی که به عنوان سوغات بِبرد به او داد،‌ آن مرد دستان مبارک حضرت را به گرمی فشرد، چشم هایش خیس اشک شد و چون از کاری که کرده بود خجالت می‌کشید به چشمان امام نگاه نمی‌کرد، درحالیکه سرش به زیر بود امام را در آغوش گرفت، با صدای بلند گریه کرد و در میان گریه هایش به حضرت گفت: ای فرزند رسول خدا قبل از این دیدار،‌ شما و پدرت را بدترین و منفورترین مردم دنیا می‌پنداشتم ولی اکنون شما و پدرت نزد من عزیزترین و محبوب ترین مردم دنیا می‌باشید، آری امام با حلم و بردباری، عفو و گذشت،‌ بخشش و مهربانی توانست یک دشمن را تبدیل به یک دوست نماید و نادانی را این چنین هدایت کند.


فقیری زیرک


یکی از راه های درخواست از بزرگان زیرکی در سخن است حتی در خواهش از خداوند نیز آدمی باید فن آن را بکار بگیرد، در ادعیه آمده است وادعوا الله بفنون الدعوات و در قرآن نیز چگونگی درخواست برادران یوسف قابل ملاحظه است زیرا خطاب کردند یا ایها العزیز در این داستان نیز مرد فقیر در سخنش زیرکی به خرج داد بر امام حسن علیه­السلام وارد شد سلام کرد و در گوشه ای نشست،‌ امام از او پذیرایی کرد برایش انگور آورد مرد فقیر خوشه ای انگور برداشت و به امام گفت: ای فرزند امیرمؤمنان تو را به آن خدائی که این نعمت را به تو داده قسمت می‌دهم که به فریاد من برسی و مرا از دست دشمن رهایی بخشی چرا که دشمن من بسیار ستمکار است و به پیر و جوان، خرد و کلان رحم نمی‌کند امام فرمود:‌ دشمنت را معرفی کن تا شرّش را از سر تو کم کنم مرد فقیر گفت:‌ دشمن من فقر و نداری است . حضرت خدمت کارش را صدا زد و به او فرمود:‌ هر چه موجودی داریم بیاور،‌ خدمتکار رفت و پنج هزار درهم پول آورد و جلوی مرد فقیر گذاشت،‌ آن مرد تشکر کرد و قبل از اینکه خداحافظی کند امام او را قسم داد که هر گاه این دشمن به تو رو آورد حتماَ‌ برای دادخواهی نزد ما بیا، مرد فقیر لبخند زنان به حضرت گفت: دیگر دشمنی در کار نیست، با این لطفی که شما نمودید من دیگر فقیر و بی چیز نیستم.


Text Box: فقیری زیرکشخص دیگری نیز خدمت حضرت آمد و درخواست خود را با شعر بیان کرد:


لم یبق لی شیء یباع بدرهم          یکفیک منظرحالتی عن مخبری


الاّ بقایـا ماء‌ وجهٍ   صنته           الاّ یـباع و قد وجدتک مشتری


«برای من چیزی که به یک درهم بفروشم باقی نمانده وچهرة‌ من برای خبر دادن از حالم کافیست تنها چیزی که باقی مانده ته ماندة‌ آبروئی است که بنای فروش نداشتم ولی شما را مشتری آن یافتم»،


حضرت کل موجودی خود را که دوازده هزار درهم بود به او داد و گفت:‌ این مساوی با آنچه قصد فروشش را داشتی نیست ولی موجودی فعلاَ‌ همین بود و در جواب شعرش فرمود:


عـاجـلتنا فـاتاک وابـل بـرّنـا           طلاَ ولـو امـهلتنا لـم تـمـطر


فخذ القلیل وکن کانک لم تبع                 مـا صـنته و کـاننا لـم نشتر


«سرزده آمدی و وقتی رسیدی که باران شدید احسان و نیکی ما از شدت افتاده و اگر مهلت داده بودی اینگونه نازل نمی‌شد،‌ این مقدار را گر چه کم است دریافت کن و فرض کن آبروئی را که تا بحال حفظ کرده ای نفروخته ای و فرض کن ما نیز چیزی نخریده ایم».


مهربانی به حیوانات


امام که رحمة للعالمین است مهربانیش اختصاص به آدمیان ندارد،‌ روزی حضرت در سایه نخلی سفره اش را پهن کرد بسم الله گفت، لقمه ای گرفت و خواست تناول نماید، ناگاه چشمان مبارکش به سگی افتاد که در چند قدمی چشمانش به دست مبارک حضرت دوخته شده،‌ حضرت لقمه را کمی دورتر از سفره به طرف سگ برزمین نهاد، سگ دمی تکان داده جلو آمد و لقمه را قاپید، حضرت خودشان لقمه‌ای خوردند و دیدند سگ باز در انتظار لقمه ای دیگر است لقمة سوم را به سگ داد و به همین ترتیب لقمه ای تناول می‌نمود و لقمه ای به سگ می‌داد،‌ ناگاه سر و کلة‌ مردی پیدا شد، سگ از ترس کمی عقب تر رفت،‌ آن مرد که نامش نجیح بود به حضرت سلام کرد و گفت:‌ یا ابن رسول الله اجازه دهید سگ را دور کنم تا مزاحم غذا خوردن شما نباشد امام جواب سلامش را داد و فرمود: با او کاری نداشته باش من از خدا شرم دارم که صاحب جانی گر چه حیوان باشد به من نگاه کند و من در حال غذا خوردن باشم و به او چیزی ندهم،‌ باز حضرت برای سگ لقمه ای گذاشت، سگ جلو آمد و لقمه را برداشت و به همین شکل تا غذا تمام شد یعنی امام نه تنها ترحم نمود بلکه خود را یک مخلوق الهی و آن سگ را نیز یک مخلوق الهی که همانند خود نیاز به غذا دارد کاملاً خورانید .


در گذشتن از نوکر خانه


روزی یکی از غلامان حضرت خطایی بزرگ که سزاوار کیفر بود مرتکب شد، حضرت خواست او را تأدیب کند، آن نوکر گفت:‌ والکاظمین الغیظ حضرت فرمود :‌ خشمم را فرو بردم ادامه داد والعافین عن الناس فرمود:‌ ترا عفو کردم و از سر تقصیرت در گذشتم، بقیه آیه را تلاوت نمود والله یحب المحسنین حضرت فرمود: ترا آزاد کردم و مقرر می‌کنم که دو برابر حقوق دریافت نمایی.


سه جوانمرد


فقیری وارد مسجد شد،‌ سر و وضع عثمان نشان می‌داد که فرد ثروتمندی است به طرف او رفت و تقاضا ی کمک نمود عثمان دست کرد و پنج درهم در آورد و به او داد، مرد فقیر نگاهی کرد، آهی کشید و گفت این مقدار دردم را دوا نمی‌کند لااقل لطف کن کسی را به من معرفی کن تا نیازم را برآورد،‌ آقا امام حسن(علیه‌السلام)‌ و آقا امام حسین(علیه‌السلام)‌ و جناب عبدالله بن جعفر در مسجد تشریف داشتند آنها را به فقیر نشان داد و گفت نزد آنان برو، پیرمرد نزد آنان رفت سلام کرد و با خوشرویی جواب شنید سپس احتیاج خود را مطرح نمود امام حسن(علیه‌السلام) 50 درهم به وی داد، امام حسین(علیه‌السلام)‌ به احترام برادر یک درهم کمتر یعنی 49 درهم عطا نمود و عبدالله 48 درهم به او بخشید،‌ پیرمرد این سه بزرگوار را دعا نمود، هنگام خروج از مسجد عثمان از او پرسید چیزی دادند؟‌ مرد فقیر لبخندی زد و گفت کمک زیادی به من کردند عثمان سری تکان داد و گفت آری هیچ کس مانند این جوان مردان اهل خیر و برکت و معرفت نمی‌باشد.


مروان حکم در زمان حیات امام همیشه حضرت را اذیت و آزار می‌رساند هنگام رحلت حضرت، به تشییع آمد و می‌گریست،‌ امام حسین(علیه‌السلام)‌ به او فرمود:‌ تو که در زمان حیات برادرم هر چه از دستت بر می‌آمد می‌کردی چطور به تشییع آمده ای ؟ پاسخ داد: هر چه کردم با کسی کردم که بردباریش از کوه بیشتر بود.


امام حسن(علیه‌السلام)‌ درخدمت پدر


حضرت در جنگ صفین به گونه ای از خود شجاعت به خرج می‌داد که معاویه برای خلاصی از چنین دلاوری دست به طرفندی زد، طرفندی شبیه طرفند شمر لعین در کربلا یعنی همانگونه که شمر برای حضرت ابوالفضل(ع) امان نامه آورد و حضرت را تطمیع می‌نمود تابه این طریق حضرت را از سر راه خود بردارد، معاویه نیز پسر عمر را نزد فرزند علی(ع) می‌فرستد تا به اصطلاح امام حسن(علیه‌السلام) را خام کند و لی همان گونه که شمر با دست تهی برگشت قاصد معاویه نیز دست خالی به نزد معاویه بازگشت.


آری فرزندان علی (علیه‌السلام) نه تنها در شجاعت که در فراست و کیاست نیز فرزند علی(علیه‌السلام) هستند ولی کوته نظران به خیال خام خود می‌خواستند آنها را خام کنند.


-         در جنگ جمل حضرت به فرمان پدر به کوفه رفت، مردم را بسیج نمود و به بصره آورد.


-         وقتی عثمان خفقان سیاسی بوجود آورده بود و ابوذر را که از زبان تندش در امان نبود تبعید کرد، دستور داد هیچ کس حق ندارد او را بدرقه کند ولی علی(علیه‌السلام) او را بدرقه کرد و امام حسن(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) نیز پدر را همراهی کردند و به این گونه عملاً بیزاری خود را از حکومت دیکتاتوری عثمان نشان دادند و در گفتار نیز نزد ابوذر اعلام انزجار کردند و او را به شکیبایی و پایداری توصیه نمودند و این چنین او را دلداری دادند.


-         و حضرت در آن سالهای تنهایی پدر، مرتب سخنرانی داشتند و بعد از قتل عثمان در مقابل عده‌ای که پیراهن عثمان علم کردند و قتل عثمان را به علی(علیه‌السلام) نسبت می‌دادند حضرت با سخنرانی های شیوا و استوار خویش دروغ آنانرا برملا می‌کرد و با استدلال حقیقت قضیه را آشکار می‌نمود.


-         و وقتی در جنگ صفین کار را به دست حکم دادند و آنان بهناروا حکم کردند امام حسن(علیه‌السلام) سخنرانی کرد و ثابت نمود که آن دو به کتاب خدا عمل نکردند و حکمشان نافذ نیست .







نوشته شده در  یکشنبه 4/10/84ساعت  11:59 عصر  توسط نوکر ارباب 
  نظرات دیگران()


بقیع دیار کبوتران دلسوخته


 



امامت و خلافت


امام حسن(علیه‌السلام) در سن 37 سالگی به امامت رسید و همزمان خلافت ظاهری نیز بعد از پدر با بیعت مردم برایش شکل گرفت.


با مداد روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهارم هجری(اولین روز امامت حضرت) امام حسن(علیه‌السلام) منبر رفتند و خطبه ای بسیار بلیغ ایراد نمودند، از جمله سخنانشان آن بود که حزب الله غالب ما هستیم،‌ عترت رسول خدا ما هستیم، عترت طاهره که از هر گناه وبدی و خطا معصوم هستند ما هستیم، یکی از دو شیء نفیس و گرانبها که پیامبر گرامی فرمود انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی ما هستیم، علم تنزیل وتاویل قرآن نزد ما است و مراد از اولی الامر در آیه اطیعوا الله و اطیعوا الرسول واولی الامرمنکم مائیم.


سپس فرمود: دیشب مرد یگانه ای ازجهان رخت بست که در میان گذشتگان و هم بین آیندگان، به دانش و کردار، یکتا بود. همراه پیامبر، جنگها کرد و در نگاهبانی اسلام و پیامبر، مجاهدانه کوشید، پیامبر در جنگها او را به سپاهسالاری می‌فرستاد و او همواره پیروز باز می‌گشت. درشبی رحلت نمود که حضرت عیسی در همان شب به آسمان رفت و در همان شب یوشع وصی موسی از دنیا رفت، هنگام مرگ از دارایی دنیا فقط 700 درهم بیشتر نگذاشته بود زیرا هر چه داشت همه را می‌بخشید.و این 700 درهم را برای این گذاشته بود که با آن خدمتکاری از برای خانوادة خود بخرد وقتی سخنانش به اینجا رسید بغض گلوی حضرت را گرفت و به شدت گریست و مردم نیز به گریه و ضجّه افتادند پس از لحظاتی که خروش مردم کمی آرامتر شد اضافه کرد :


«منم فرزند مژده دهنده و بیم رسان، منم فرزند کسی که مردم را به سوی خدا می‌خواند منم فرزند چراغ فروزان و من از خاندانی هستم که خداوند پلیدی و آلودگی را از آنان دور گردانیده است و محبت آنان را درکتاب خود واجب ساخته و فرموده : الاّ المودة فی القربی» آنگاه امام حسن(علیه‌السلام) نشست و عبدالله بن عباس به پا خاست و گفت: ایشان فرزند پیامبر شما و جانشین علی(علیه‌السلام) و امام شماست، با او بیعت کنید.


مردم گروه، گروه آمدند و بیعت کردند وبه این شکل خلافت ظاهری نیز شکل گرفت، حضرت همان موقع با مردم شرط کرد که این بیعت مشروط به آن است که با هر که صلح کردم، صلح کنید و با هر که به جنگ درآمدم، جنگ نمایید، آنها نیز پذیرفتند.


امام حسن(علیه‌السلام) کار خود را آغاز نمود،‌ کارگزاران را به اطراف و نواحی فرستاد، حاکمان و امیران را در هر محل نصب نمود و حکومت حضرت استقرار یافت. ولی چیزی نگذشت که دسیسه های دشمن ازیک طرف و عهد شکنی بیعت کنندگان از سوی دیگر شروع شد.


معاویه دو نفر منافق را که یکی از طایفه قین ویکی از قبیله حمیر بود به قصد جاسوسی و خرابکاری یکی را به بصره و دیگری را به کوفه فرستاد. امام با نظارت خاصی که بر جامعه داشت آن دو را شناسائی کرد و هر دو را اعدام نمود سپس نامه ای به معاویه نوشت در آن نامه اعدام آن دو را خبر داد و اضافه کرد تو با جاسوس وخرابکار گماردن در بلاد مسلمین چه اراده کرده‌ای اگر می‌خواهی از سر جنگ وارد شوی ما نیز آماده ایم، بین آنها چندین نامه ردّ و بدل شد قسمتی از نوشته حضرت چنین بود :


 قریش که خود را بر دیگر عرب برتر دانست و دیگران تن دردادند علت برتری خود را این گونه مطرح ساخت که این قبیله، قبیله‌ پیامبر می‌باشد ولی قریش در بین خود زیربار بنی هاشم نرفت ما را که از آنان به پیامبر نزدیکتر بودیم کنار زدند، ما نیز کناره جستیم تا اسلام نابود نگردد و اینک تو داوطلب امری هستی که به هیچ عنوان سزاوار آن نیستی و نامه اش را با نصیحت و انذار از روز واپسین ادامه داد و او را به بیعت کردن فراخواند و اضافه کرد؛ ولی اگر حاضر به بیعت نباشی من همراه مسلمانان به سوی تو خواهیم شتافت، اما معاویه که گوشش به این حرفها بدهکار نبود وتنها به فکر ریاست چند روزه دنیا بود در جواب نوشت: حال من وتو همانندحال پیشین شما خاندان با ابوبکر است (یعنی همانگونه که ابوبکر به بهانة تجربة بیشتر مقام خلافت را از علی(علیه‌السلام) گرفت من نیز با تو چنین خواهم کرد و بعد خود مقصودش را توضیح داد) اگر می‌دانستم که تو بهتر از من به امور مردم می‌رسی و بهتر می‌توانی ممالک اسلامی را حفظ و حراست کنی بیعت می‌کردم، اما من از تو بیشتر سابقه دارم وبا تجربه ترهستم پس بهتر آن است که تو پیرو من شوی


بالاخره از بیعت امام سرباز زد و خود مدعی خلافت شد و در صدد قتل امام برآمد، بعضی را مخفیانه دستور داد تا حضرت را به قتل رسانند، حضرت نیز چون از این نیت پلید آگاهی داشت زیر پیراهن زره می‌پوشید، یکی از مأموران مخفی وی به سوی امام تیراندازی کرد، وقتی فهمید به حضرت صدمه ای وارد نیامد وخلاصه از این راه ها نمی‌تواند حضرت را بکشد به بهانه وحدت حکومت مردم را بسیج کرد و به جنگ با امام روانه ساخت.


امام نیز به حجربن عدی فرمان داد تا حاکمان و امیران و مردم را برای رویارویی و دفاع آماده سازد، او نیز فرمانداران را خواند و جارچیان را دستور داد تا در کوچه های شهر فریاد زنند و مردم را به مسجد فرا خوانند، مردم به مسجد ریختند و امام برفراز منبر رفت و فرمود: معاویه به جنگ شما آمده و باید دفاع کنید،‌همگی به اردوگاه نخیله بروید.


امام دستور خود را صادر کرد ولی مردمی که در ابتداء شرط بیعت را پذیرفته بودند هیچ یک پاسخ ندادند، عدی بن حاتم از پای منبر برخاست و گفت سبحان الله شما چه جماعتی هستید؟ امام شما، فرزند پیامبر، شما را به سوی جهاد می‌خواند او را پاسخ نمی‌دهید؟‌ از خشم الهی واهمه ای ندارید؟ از ننگ وعار پروا نمی‌کنید؟ با سخنان عدی گروهی برخاستند و آمادگی خود را اعلام کردند، امام به آنها فرمود اگر به واقع سخن می‌گویید و مرد جنگ هستید بسوی نخیله بروید و خود سمت نخیله رهسپار شد وقتی به آنجا رسید اکثر آنها که اظهار اطاعت کرده بودند سرباز زده بودند امام به اهل کوفه خطاب کرد و فرمود مرا فریب دادید چنانچه امام پیش از من را فریب دادید.


آری، همانگونه که قبلاً‌ اشاره شد دشمنی معاویه از یک طرف و بیعت شکنی منافقان نیز از سوی دیگر عرصه را بر حضرت تنگ می‌کردند، منافقانی چون عمربن حریث و اشعث بن قیس و اشبث بن ربعی وامثال آنان، غیر از منافقان عده ای سست ایمان که به طمع غنایم جنگی آمده بودند و یا به دستور رؤسای قبیله ها شرکت کرده بودند آنها نیز چون انگیزه الهی نداشتند در آن کارزار یکی پس ازدیگری دست از یاری امام بر می‌داشتند.


حضرت چهار هزار نفر از سپاهیان حاضر را به سپهسالاری حکم بر سر راه معاویه فرستاد و دستور داد که در منزلگاه انبار سدّ راه شوند،‌ اطلاعاتیان، معاویه را مطلع کردند و او پیکی به نزد حکم فرستاد و او را تطمیع کرد پانصد هزار درهم به او داد و گفت به من ملحق شو،‌ من تو را استاندار شهری از شهرهای شام می‌نمایم او نیز فریب خورد و با دویست نفر از خویشاوندان و گارد مخصوص خود به امام پشت کرد و به سمت معاویه تاخت.


وقتی خبر به حضرت رسید باز خطبه خواند و از بی‌وفایی مردم کوفه سخن گفت و فرمود: این مرد که از قبیله کند بود، به من حیله زد، هم اکنون مردی از قبیله بنی مراد را به انبار می‌فرستم ولی از او در حضور جمع عهد و پیمان شدید می‌گیرم که مکر و حیله نکند، فردی را انتخاب نمود، او نیز سوگندها یاد کرد، حضرت او را با چهار هزار نفر راهی کرد، وقتی به راه افتاد امام فرمود: به زودی خبر مکر و حیله این نیز خواهد رسید وهمین گونه شد آن هم به گونه ای بسیار مفتضحانه تر اگر اولی خود را با پانصد هزار درهم پول نقد و طمع استاندار شدن فروخت، دومی خود را با پنج هزار درهم و تطمیع استاندار شدن فروخت وبه امام پشت کرد و بسوی معاویه شتافت. (واقعاً لقد کان فی قصصهم عبرة)


چون حضرت هنگام خروج از کوفه به مغیره بن نوفل که از نوادگان عبدالمطلب بود دستور فرموده بود که پشت جبهه نیرو جمع کند و اعزام نماید،‌ گروه گروه به جبهه می‌آمدند تا که لشکر به چهل هزار نفر رسید حضرت از نخیله کوچ کرد و به سمت ساباط مداین حرکت نمود در نزدیکی دیر عبدالرحمن سه روز اقامت گزیدند و از آنجا دوازده هزار نفر را به عنوان پیشاهنگان جنگ به سالاری عبیدالله بن عباس به رزم فرستاد و قیس بن سعد را نیز معاون او نمود چون فریب خوردن عبیدالله بن عباس بعید به نظر می‌رسید معاویه درصدد برآمد که قیس را بفریبد یک میلیون درهم نزد او فرستاد قیس پاسخ داد: با این حیله ها دین مرا نمی‌توانی از دستم بگیری، ولی با اینکه خود معاویه هم بعید می‌دانست، سپهسالار اصلی یعنی عبیدالله بن عباس با همان یک میلیون درهم آن هم نیمی نقد و نیمی وعده که اگر کوفه در تصرفشان درآید به پردازند فریب خورد و شبانگاه از لشکرگاه خود گریخت و به لشکر معاویه رفت، صبحگاهان لشگریان سرلشگر را در خیمه اش نیافتند و با قیس بن سعد نماز صبح را خواندند پس از نماز قیس برای مردم سخنرانی کرد و گفت اگر این خائن،‌ به امام خودخیانت کرد شما خیانت نکنید و از غضب الهی بیم داشته باشید، بظاهر پذیرفتند ولی هر شب عده ای از آنان می‌گریختند وبه لشگر دشمن ملحق می‌شدند.


وقتی امام به ساباط مداین رسید سخنرانی کرد در این سخنرانی حضرت دو هدف داشتند یکی آنکه مطیع نبودن عده ای جنگ طلب معلوم گردد و دیگر آنکه وقتی حضرت شرایط را آن گونه دید و مسلم بود با آن یاران بی وفا نمی‌تواند احقاق حق کند واز طرفی وحدت عالم اسلام ارزشمند تر از آن است که به گونة حزبی مخالف جبهه گیری نماید. در سخنانش فرمود: من امیدوارم که خیرخواه ترین مردم باشم از برای مردم و کینه توز نیستم که از سر عداوت و خود محوری جنگ به پا کنم و باید آگاهی دهم که اجتماع مسلمانان و جماعت آنان گر چه مکروه شما باشد بهتر است از پراکندگی و تفرقه هر چند دو دستگی و جبهه گیری خواست شما باشد و آنچه من صلاح شما را در آن می‌بینم یعنی وحدت و یک پارچگی بهتر است از آنچه شما صلاح خود را در آن می‌بینید.


آری، رهبری که صلاح امت را می‌بیند و نه خود محوری را آنچه صلاح است انجام می‌دهد ولی سیاستمدارانی که معصوم نیستند و تابع هوای نفس هستند گر چه صلاح در وحدت باشد جبهه گیری می‌کنند و تا توان دارند از موقعیت خود دم می‌زنند و فعالیت می‌نمایند.


از طرفی چون قیس در مقابل معاویه دلیرانه می‌جنگید، معاویه چون دید نمی تواند او را فریب دهد جاسوسانی را در میان لشگر او پراکنده کرد عده ای از جاسوسان در جانبی از لشگر شایعه پراکنی می‌کردند که شما بی خود می‌جنگید امیرتان قیس صلح کرده است و عده ای هم شایعه می‌کردند که امام حسن(علیه‌السلام) با معاویه صلح کرده است .


در اینجا باید قبل از آنکه بقیه ماجرای تنهاترین سردار بیان شود چند نکته را متذکر شویم:


1-     اطاعت از معصوم باید مطلق باشد و بدون چون و چرا و هر چه دستور باشد شخص مطیع می‌بایست اطاعت کند ولی عده ای کاسه از آتش داغ تر در هر زمانی تندروی دارند گر چه اطاعت معصوم را زیرپا گذارند و حتی تا حدی که معصوم را زیر سوال ببرند و عده‌ای هم تندروتر می‌شوند وقصد جان معصوم می‌کنند و او را کافر می‌دانند چنانچه خوارج با علی‌(علیه‌السلام) این گونه رفتار کردند و با امام حسن‌(علیه‌السلام) نیز به همین شکل و چنانچه در زمان امام رضا‌(علیه‌السلام) نیز به ولایت عهدی حضرت اعتراض کردند و قصد جان حضرت را نمودند.


2-     علت اطاعت از امام نمودن بحسب ظاهر آن است که امام از دیگران مسائل را بهتر تشخیص می‌دهد وعقلاً آدمی تابع نظریه بهتر است چنانچه در تقلید از اعلم نیز اینگونه استدلال می‌شود که هر عاقلی پیروی از علمی‌ترین  نظریه را عقلانی می‌داند لذا هنگام بیمارشدن به متخصص مراجعه می‌کنند. ولی بحسب واقع و باطن امر چون اطاعت از معصوم اطاعت از خداوند است و خدا طبق حکمت هایی که عقل هیچ بشر عادی به آن نمی رسد فرمان صادر می‌کند و معصوم به علت معصوم بودن تکالیفش از قبل تعیین شده و هر امامی لوحی مخصوص به خود دارد که در آن تکالیفش از جانب خدا معین شده و طبق آن عمل می‌نماید بنابراین هیچ کس نمی تواند به امام اعتراض کند و اعتراض به او اعتراض به خداونداست.


3-     با توجه به نکته اول و دوم باید توضیح داده شود که سخنرانی امام در ساباط مداین چنانچه قبلاً گفته شد یکی به آن دلیل بودکه مطیع محض از تندرو خطش جدا شود و معلوم گردد چه کسی چون امام فرمان داده به جنگ آمده و چه کسی به خاطر اغراض فردی یا گروهی خود. و باز چنانچه گفته شد دلیل دوم سخنرانی حضرت آن بود که چون حضرت شرایط را آن گونه دید رعایت وحدت را بر احقاق حق ترجیح داد و توضیح مطلب آن است که در اسلام هم باید وحدت باشد وهم حق حاکم باشد امام اگر یارانش بی وفای نمی کردند و می‌جنگیدند و معاویه از بین می‌رفت هم وحدت ایجاد می‌گشت و هم حق حاکم می‌شد ولی درست معاویه آن مدعی خلافت هم چون می‌دانست وحدت یک حقیقت ارزشمند است ومردم از آن استقبال می‌کنند با همین انگیزه یعنی ایجاد وحدت مردم را بسیج کرد.


آری، امت اسلامی نیاز به وحدت دارد، معاویه هم همین را بهانه می‌کند و به جنگ حق و امام زمانش بر می‌خیزد، امام نیز برای دفع باطل و ایجاد حکومت حق و نابود کردن طغیانگری چون معاویه به پا می‌خیزد ولی وقتی یاری نمی‌شود، یا باید حق را فدای وحدت کند و یا به صورت گروهی اندک و حزبی مخالف جبهه گیری کند و وحدت را بخطر اندازد و امام و هر خیر اندیش سیاسی راه اول را بر می‌گزینند.


آنچه توضیح داده شد بحسب عقل ظاهری فرد فرحیخته ای چون امام است و بالاتر از این ظاهر نیز علم امام به مقدرات و حکمتهای الهی و اطاعت از لوح مخصوص است. یعنی چون علم به مقدرات داشت و می‌دانست سرانجام چه می‌شود و خدا چه می‌خواهد و در لوح مخصوص به حضرت چه دستور داده شده سخنرانی حضرت مقدمه ای بود برای آماده ساختن مردم برای قبول آنچه مقدر است.


بالاخره سخنرانی دو منظورة‌ حضرت در ساباط مداین از یک سو و شایعه پراکنی جاسوسان معاویه در میان لشگر امام باعث شد که جنگ طلبان شّم سیاسیشان گل کند و قبل از آنکه امام صلح کند عده ای از آنان که در محضر امام بودند به یکدیگر نظر کردند و گفتند از سخنانش معلوم می‌شود که قصد صلح دارد، یکباره برخاستند و گفتند کفروالله الرجل بخدا سوگند این مرد کافر شد .


و برحضرت بشوریدند، به خیمه اش ریختند و به غارت پرداختند وحتی سجاده زیرپای حضرت را ربودند و عبدالرحمن ازدی ردای حضرت را از دوشش کشید،‌ حضرت اسب خود را طلبید و سوار شد بدون آنکه ردائی بر تن داشته باشد خویشاوندان حضرت و اندکی از شیعیان از حضرت محافظت نمودند، دشمنان را دفع کردند و حضرت به قصد مداین حرکت نمود قسمتی از راه بین ساباط تا مداین تاریک بود درآن تاریکی شخصی به نام جراح بن سنان ناگهان پیش آمده،‌ لجام مرکب حضرت را گرفت و گفت حسن تو کافر شدی چنانچه پدرت کافر شد و خنجری مسموم به ران مبارک حضرت زد که تا استخوان شکافته شد، یاران امام حضرت را به مداین رساندند و به سرای سعدبن مسعود ثقفی  که از طرف حضرت فرماندار مداین بود بردند سعد جراح آورد و حضرت را تحت درمان قرار داد تا پای مبارکش بهبود یافت.


اما بی‌وفایی لشگریان حضرت به جایی رسید که اکثر روسای لشگر به معاویه محرمانه می‌نوشتند ما برای تو سر تسلیم داریم، به عراق بیا و ما حسن‌(علیه‌السلام) را به تو تسلیم خواهیم نمود، معاویه نامه های آنان را عیناً نزد امام فرستاد و تقاضای صلح کرد و گفت هر شرطی را که حضرت بفرماید پذیرا خواهد شد. وقتی امام آن همه بی‌وفایی را دیده بود و آن نامه ها را نیز، چاره ای جز اقدام به صلح نداشت و پر واضح بود که ازآن نامردان منافق یاری نخواهد شد و اگر کار به جنگ کشد همان ابتداء اندک شیعیان مخلص خونشان ریخته شود بدون هیچ نتیجة مثبتی. ولی با این همه باز برای اتمام حجت به مردم خطاب کرد و فرمود بیعت خود را نقض نکنید و از کیفر الهی بترسید و در فلان مکان گرد آیید، حضرت ده روز درآن مکان توقف نمود ولی از آن لشگر تنها چهارهزار حضور به هم رساندند.


حضرت منبر رفتند و فرمودند: من از این گروه به ظاهر مسلمان متعّجبم زیرا نه شرم دارند و نه دین و ادامه داد می‌خواستم برای شما دین حق را برپا دارم یاری من نکردید ولی بدانید که من وقتی به ناچار امر را به معاویه واگذار کنم شما در دولت معاویه هرگز روی خوش و شادی را نخواهید دید و بخدا سوگند اگر یاوری داشتم کار را به معاویه واگذار نمی کردم زیرا قسم بخدا و رسول خدا که خلافت بر بنی امیه حرام است.


و بعد به ناچار در جواب نامة‌ معاویه این چنین نوشت: می‌خواستم حق را زنده و باطل را بمیرانم وکتاب خدا و سنت رسولش را جاری سازم ولی مردم با من همراهی نکردند صلح می‌کنم ولی با این شرط‌ها:


1-     معاویه ملزم باشد که بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر عمل کند.


2-     خون شیعیان محترم و محفوظ بماند و حقوقشان پایمال نگردد و مردم عموماً‌ همه جا در شام وعراق و حجاز و یمن از گزند او در امان باشند و با آنان به دیکتاتوری رفتار نکند.


3-     به حضرت علی‌(علیه‌السلام) دشنام داده نشود.


4-     معاویه از بیت المال یک میلیون درهم بین یتیمان جنگ صفین و جمل تقسیم کند.


5-     حضرت، معاویه را با لقب امیرالمؤمنین نخواند.


6-     معاویه پس از مرگ خلافت را به دیگری واگذار نکند یعنی تعیین جانشین ننماید.


صلح نامه تنظیم و آقایان عبدالله بن‌حارث و عمرو بن ابی سلمه و عبدالله بن عامر و عبدالرحمن بن سمره وعده‌ای دیگر به عنوان شاهد آن را امضاء کردند و خدا و رسول را گواه گرفتند، به این ترتیب صلح منعقد و جنگ پایان یافت.


آنچه پس از قرارداد صلح به وقوع پیوست:


وقتی صلح نامه امضاء شد، هنوز معاویه به کوفه نرسیده بود، در نخیله سخنرانی کرد و در قسمت پایانی سخنانش گفت مردم کوفه من به جنگ با شما برنخاستم که به شما بگویم نماز بخوانید و روزه بگیرید، زکات دهید و حج بروید من هدفم حکومت بود و خدا به من داد اگر چه شما نمی خواستید و تمامی شرطهایی را که با حسن‌(علیه‌السلام) کرده ام را زیرپا می‌گذارم و به هیچ یک وفا نخواهم کرد.


همین که وارد کوفه شد پس از چند روز به مسجد آمد و به امام حسن‌(علیه‌السلام) گفت : بر منبر برو و به مردم بگو که خلافت حق من است،‌ امام حسن ‌(علیه‌السلام) بر منبر رفت و برخلاف انتظار معاویه پس از حمد و ستایش الهی فرمود:‌ ای مردم هم اکنون در هیچ جای جهان نمی یابید کسی را که جدش رسول خدا باشد به غیر از من و برادرم حسین‌(علیه‌السلام) خدا شما را بوسیله حضرت محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) هدایت کرد ولی شما دست از اهلبیت او برداشتید و باز متذکر شد که معاویه با من به نزاع برخاست راجع به امری که مخصوص من بود ومن سزاوار آن بودم ولی چون مرا یاری نکردید ویاوری نیافتم دست از حق خویش کشیدم از برای صلاح این امت و حفظ جان مؤمنین و باز خاطر نشان کرد که شما با من بیعت کرده بودید که با هر که صلح کنم صلح کنید و با هرکه جنگ کنم جنگ کنید و من مصلحت را در صلح دیدم.


معاویه وقتی دید امام حسن(علیه‌السلام) این گونه سخن راند برخاست و یکی دیگر از شرایط صلح را زیر پا نهاد، شرط اول را که عمل کردن براساس کتاب وسنت بود در نخیله گفت من برای آنکه شما به دستورات شرعی (نماز و روزه و زکات و) عمل کنید نیامده‌ام برای آن آمده ام که حکومت کنم، در مسجد کوفه شرط سوم را زیر پا گذاشت و به حضرت علی(علیه‌السلام) ناسزا گفت، امام حسین(علیه‌السلام) برخاست به او پاسخ دهد امام حسن(علیه‌السلام) دست او را گرفت و او را نشاند، خود برخاست و فرمود: بدان من فرزند علی بن ابی طالب هستم و تو پدرت صخر  است، مادر من فاطمه (سلام‌الله علیها) است و مادر تو هند  است، جدّ من رسول خدا است و جدّ توحرب است مادر بزرگ من خدیجه است و مادر بزرگ تو فتیله (نثیله) و خدا هر یک از من وتو که گمنام تر و حسبش پست تر و کفرش قدیم تر و نفاقش بیشتر و حقش بر اسلام و اهل اسلام کمتر باشد را لعنت کند، تمامی حضار جلسه گفتند: آمین.


البته مسلم است که چنین صلحی ناگوار است و حلم و بردباری بسیار می‌طلبد، امام حسن(علیه‌السلام) خود چون مظهر حلم حضرت حق بود تحمل آن برایش سهل بود ولی عده‌ای از مؤمنین برایشان گران تمام می‌شد،‌ قیس بن سعد از آن جمله بود او می‌خواست بیعت نکند قیس شخص بسیار تنومند ونیرومند و بلند قامت بود،‌ با چهار هزار نفر جبهه گرفته بود و پایداری می‌کرد وقتی دید حضرت صلح نمود به جلسه معاویه وارد شد‌، یکسره به خدمت امام حسین(علیه‌السلام) رفت و از ایشان پرسید چه دستوری می‌فرمائید؟ امام حسین(علیه‌السلام) اشاره به امام حسن(علیه‌السلام) کرد و فرمود: ایشان امام من است و اختیار با او است، معاویه اسرار به بیعت نمود ولی قیس دستش را دراز نمی کرد امام حسن(علیه‌السلام) او را فرمان به بیعت کردن داد او نیز اطاعت نمود.


ولی امام حسین(علیه‌السلام) بیعت نکرد،‌ معاویه او را به بیعت تکلیف کرد امام حسن(علیه‌السلام) به او فرمود به او کاری نداشته باش که بیعت نمی کند تا کشته شود و او کشته نمی شود تا همه اهل بیت او کشته شوند و اهلبیت او کشته نمی شوند تا شما را نکشند.


وقتی صلح با تمام مسائل حاشیه‌اش تمام شد،‌ تیغ زبان بعضی که زخمش از زخم سنان و نیزه جان گذاز تر بود به جنبش در آمد به خدمت حضرت آمدند و او را ملامت می‌کردند چرا صلح کردید؟ ای کاش این گونه رفتار نمی‌نمودید؟ و...


حضرت پاسخ می‌فرمود: آخر شما چه می‌دانید؟ اگر می‌دانستید من برای شما چه کرده‌ام این گونه سخن نمی گفتید به خداوند سوگند کاری که من انجام دادم برای شیعیان من از آنچه آفتاب بر آن طلوع می‌کند بهتر است، سپس اشاره ای به قصة موسی و خضر نمود و بیان داشت که ناراحتی حضرت موسی به علت آگاهی نداشتن به سبب و حکمت آن قضایا بود وعملکرد حضرت خضر عین صواب و حکمت بود.


اینک به گوشه ای از آن حکمت که تاریخ نویسان بیان داشته‌اند اشاره می‌شود. باید در نظر داشت که امام چون دلسوز امت است و همانند مادر واقعی که گاه حق را به کسی که مدعی مادر بودن است می دهد تا سلامتی فرزندش به خطر نیفتد، به ناچار برای سلامتی امت اسلامی دست به چنین اقدامی خواهد زد، راجع به سیاست داخلی حفظ شیعیان و ایمان علوی و راجع به سیاست خارجی حفظ مسلمین و اسلام محمدی یعنی امام نه تنها به فکر شیعیان مؤمن بودند بلکه به فکر تمامی مسلمین و جهان اسلام نیز بودند زیرا امپراطوری روم چون بارها از اسلام ضربه خورده بود در صدد تلافی بود و همیشه در این فکر بود که فرصتی مساعد برای انتقام بدست آورد، هنگامی که سپاه امام و معاویه رویاروی هم دیگر صف بستند، آنان نیز مقدمات حمله‌ای ناگهانی را فراهم آوردند تا در آن فرصت که جنگ داخلی برپاست بر پیکر اسلام به تازد و اگر امام به جنگ ادامه می‌داد ممکن بود آنها به آرزوی خود می‌رسیدند و ضربه‌ای سهمگین بر پیکر مسلمین وارد می‌ساختند، امام این نقشه آنان را با صلح خویش نقش بر آب نمود، اما افراد عادی که چنین بینش و سیاست را نداشتند بر امام خورده می‌گرفتند. درصورتی که وظیفه آنان اطاعت از امام بود و خود می‌دانستند که امام واجب الاطاعه است و علت واجب الاطاعه بودن امام هم همین آگاهی فوق العاده است، همین بینش وسیع و اشراف به مسائل است، همین برتری هایی است که خداوند به امام داده و او را واجب الاطاعه نموده است.


با این همه بدون ملاحظة این امور و توجه نداشتن به وظیفه خود، می‌آمدند و بی پروا سخن می‌گفتند، ملامت و سرزنش می‌کردند و حضرت را با لقب مذل المؤمنین خطاب می‌کردند.


به غیر از آنچه که گفته شد اجمالاً باید دانست چون طبیعت این جهان مسائلی را اقتضاء‌ دارد و به عنوان مثال ما معتقدیم که ائمه علیهم السلام در عالم نورانی و عالم روحانی همگی در یک سطح هستند ولی به اقتضاء وجودشان در این جهان چون طبیعت این جهان مسائلی را اقتضاء دارد مثل ابوّت و بنوت (نسبت پدری و پسری) از اینرو گفته می‌شود . مقام علی(علیه‌السلام) از امام حسن(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) بالاتر است زیرا او پدر آن دو و ابوالائمه است روی این حساب یکی دیگر از مسائلی که به اقتضاء این جهان امری طبیعی است آن است که تا زمانیکه حضرت قائم (عج) تشریف نیاورده اند باید باطل جولان داشته باشد و لازمة‌ آن مسائلی از قبیل بیعت و تقیه وامثال آن است، از این رو حضرت امام حسن(علیه‌السلام) فرمود:‌ آیا نمی دانید که هیچ یک از ما نیست مگر آنکه در گردن او بیعتی از طرف خلیفة‌ جوری که در زمان اوست واقع می‌شود مگر قائم ما (علیه‌السلام) که حضرت عیسی پشت سر او نماز خواهد خواند.


روزی دیگر


پیش از این بیان شد که همان روزهای اولی که معاویه وارد کوفه شد شرط سوم صلح نامه را زیرپا نهاد و حضرت علی(علیه‌السلام) را ناسزا گفت و امام حسن(علیه‌السلام) جواب دندان شکنی به وی داد،‌ روزی دیگر پس ازمدتی که در کوفه بود یکی از اطرافیانش به او گفت امام حسن(علیه‌السلام) هر روز به مسجد می‌رود و برای مردم سخنرانی دارد و مردم بسیار شیفته منبرهای او هستند و نتیجتاً علاقه‌‌مند به حضرت، برای خراب کردن جلسة او باید فکری کنیم سپس خود فکری را ارائه داد و گفت: تو امروز به مسجد برو وقبل از او بالای منبر بنشین و به امام حسن(علیه‌السلام) هم بگو بیاید یک پله پائین‌تر بنشیند، بعد تو شروع به سخنرانی کن وتا می‌توانی بر ضد او و پدرش صحبت کن وناسزا بگو و او را در چشم مردم و دوست دارانش خوار و ذلیل کن،معاویه این پیشنهاد را پذیرفت، آمد و قبل از حضرت از منبر بالا رفت و حضرت را نیز فراخواند، امام حسن(علیه‌السلام) با فراستی که داشت، پیش دستی کرد و قبل از او شروع به سخنرانی کرد و به او مجال نداد، مطالبی را با بلاغت تمام فرمود و در ضمن سخنرانی معاویه را طاغوت معرفی کرد، معاویه به خشم درآمد بالای منبر ایستاد و هر چه خواست به علی(علیه‌السلام) بد و بیراه و ناسزا گفت، حضرت او را با «ای پسر هند» خطاب کرد وفرمود :‌ تو به امیرالمؤمنین علی(علیه‌السلام) بد می‌گویی در حالیکه پیامبر فرمود:


«هر که به علی (علیه‌السلام) ناسزا گوید، به من ناسزا گفته و هر که به من ناسزا گوید به خدا ناسزا گفته و سزاوار چنین ناسزاگویی خلود در دوزخ است».


امام حسن(علیه‌السلام) این را به گفت،‌ از منبر پایین آمد و به عنوان اعتراض مسجد را ترک گفت مردم هم یکی یکی از مسجد بیرون رفتند، معاویه دو دستش را به دو طرف محاسن خو گذاشت، چند لحظه به همین کیفیت در ناراحتی بسر برد و فکر می‌کرد که چه کار مفتضحانه ای کرد.


بازگشت به مدینه


با اینکه حضرت این گونه پاسخهای دندان شکن به معاویه می‌دادند ولی او دست از بدگویی وناسزا گفتن به حضرت علی(علیه‌السلام) و خاندان او بر نمی داشت واز هرسو و به هرشکلی درصدد آزار امام بر می‌آمد،‌ این بود که ماندن درکوفه برای حضرت شکنجه بار بود از اینرو به مدینه بازگشت. هر چند در مدینه نیز دست از آزار و اذیت امام بر نداشتند،‌ مروان ملعون حاکم مدینه بود، او نیز در اذیت و آزار رساندن دست کمی از خود معاویه نداشت،‌ نه تنها مروان، پس از مروان نیز هر کس والی مدینه شد دست از شکنجه وآزار حضرت بر نداشت،‌ ده سال حضرت در مدینه به این شکل زندگی نمود و سرانجام در 28 صفر سال 50 هجری قمری شهید گشت.


چگونگی شهادت


قطب رواندی (هم او که قبر شریفش به طور مشخص در میان صحن حضرت معصومه (سلام‌الله علیها) است) از امام صادق(علیه‌السلام) روایت نموده که حضرت خود به اهلبیت خویش فرمود که من بوسیله زهر شهید خواهم شد وعامل و عامل اصلی را معرفی نمود، سپس چگونگی شهادت را روایت کرده است.


شیخ مفید،‌ (رحمة الله علیه) نیز نقل کرده است که چون ده سال از مدت فرمانروایی معاویه گذشت معاویه خواست برای پسرش بیعت بگیرد و چون این کار بر خلاف شرایط عهد نامه بود واز طرفی جلالت امام‌حسن(علیه‌السلام) واقبال مردم از آن حضرت به حدی بود که از حضرت بیم داشت، از اینرو تصمیم بر قتل حضرت گرفت.


در کتاب احتجاج نیز روایت شده که مردی خدمت حضرت آمده، درست درلحظات آخر عمر حضرت و در همان لحظات حضرت را زیر سؤال برد که چرا ما را ذلیل کردی و شیعیان را غلامان بنی‌امیه نمودی، در این روایت نیز چگونگی شهادت از زبان خود حضرت نقل شده، و ما با برداشت از مجموع این روایات گفتاری را بیان می‌کنیم.


معاویه برای آنکه این بار صددرصد به نتیجه برسد از پادشاه روم زهری درخواست نمود که بسیار قوی و کشنده بود و سعی کرد از بهترین راه که هم به نتیجه صددرصد برسد و هم از نظر جریانات سیاسی بی سرو صدا تر و بهترین راه برای لوث کردن وبه گردن نگرفتن و پایمال نمودن خون حضرت و نداشتن پیامدهای بعدی باشد،‌ وارد شود، خوب فکر کرد و راهی را انتخاب نمود و آن این بود که از طریق اشعث بن قیس پدر جعده، جعده را فریب دهد به او وعده داد که صد هزار درهم به او بدهد و او را همسر یزید گرداند، از پلیدی این خانواده از پدر که اشعث بود و برادرش محمد بن اشعث که سرانجام پلیدیش آمدن به جنگ امام حسین(علیه‌السلام) بود، بخوبی معلوم می‌شد که جعده فریب می‌خورد،‌ بالاخره چنین شد و معاویه آن زهر را به جعده رساند و جعده که همسر حضرت است وبه حکم همسر بودن به راحتی می‌تواند این کار را انجام دهد،‌ در روزی که بسیار هوا گرم بود و حضرت روزه داشتند و تشنگی بر حضرت غلبه کرده بود وقت افطار اولین چیزی را که بدست حضرت داد شربت شیری بود آلوده به آن زهر،‌ همین که امام لب تشنه آن شیر زهر آلود را نوشید،‌ بلافاصله احساس نمود و فرمود انالله وانا الیه راجعون و چون دانست دیگر از این جهان ناپایدار رهایی یافت و به جهان جاوید خواهد رفت خدا را سپاس گفت و از اینکه به دیدار جدّ و پدر و مادر و عموهای خود جعفر وحمزه خواهد رفت خرسند شد. ولی با این همه چون از دنیا رفتن یعنی دیگر آدمی نمی‌‌تواند توشه برچیند و جدایی از دوستان و خویشاوندان را در پی دارد وحضرت می‌بایست از برادری چون امام حسین(علیه‌السلام) مقارقت نماید از این رو پس از حمد خداوند جعده را مخاطب قرار داد و زبان به نفرین گشود وفرمود ای دشمن خدا مرا کشتی خدا ترا بکشد و خدا ترا و کسی را که تو را فریب داد خوار نماید.


پند و اندرزهای حضرت به جناده


جناده گوید در لحظات پایانی امام حسن(علیه‌السلام) نزد حضرت رفتم، با چشم خود دیدم که کنار حضرت طشتی گذاشته بودند و پاره‌های جگر حضرت لخته لخته از دهان مبارکش خارج و درون طشت ریخته می‌شد، به حضرت عرض کردم مولای من چرا خود را معالجه نمی کنید؟ فرمود:‌ مرگ را چگونه می‌شود علاج نمود گفتم   انا لله و اناالیه راجعون سپس فرمود: رسول خدا ما را آگاهی داد که بعد از او خلفاء‌ و جانشینانش دوازده نفر هستند که یازده نفر آنان فرزند علی و فاطمه هستند و همگی یا به تیغ و یا با زهر شهید شوند.


وقتی برایم مسلم شد که بزودی زود این وجود ارزشمند از دستمان خواهد رفت عرض کردم ای پسر رسول خدا مرا موعظتی فرما: حضرت با آن حال قبول نمودند و فرمودند :


آماده سفر خود شو و توشة خود را پیش از رسیدن اجل بدست آر، آگاه باش که تو دنیا طلب کنی و مرگ ترا، غم فردا را امروز مخور و آگاه باش که هر چه مال بدست آوردی فزون تر از روزیت از آن بهره نخواهی برد و تنها خزینه‌دار هستی برای دیگران و دارایی ها سه گونه اند حلال،‌ حرام و شبهه ناک،‌ درحلال حساب و در حرام عقاب و در شبهه ناک عتاب وجود دارد بنابراین دنیا را نزد خود همانند مردار فرض کن و از آن فقط به قدر رفع حاجت بردار دراین صورت اگر حلال بوده زهد ورزیده ای واگر حرام باشد بر تو حلال می‌شود چنانچه گوشت میت به قدر ضرورت حلال است و اگر نسبت به آن به دیگری عتاب کنند به تو عتاب نخواهند کرد،‌ از برای دنیای خود چنان کار کن که گویا همیشه خواهی بود[1]و از برای آخرت خود چنان کارکن که گویا فردا خواهی مرد. واگر بدون تکیه بر قوم وعشیره می‌خواهی عزیز باشی وبدون داشتن حکم و سلطنت مهابت داشته باشی از خواری معصیت خداوند بیرون رو به سمت عزت اطاعت.


جناده گوید:‌ در این هنگام امام حسین(علیه‌السلام) به همراه اسود بن ابوالاسود وارد شدند امام حسین(علیه‌السلام) سر برادر را بوسید،‌ میان دو چشمان مبارکش را بوسید، کنار اونشست واسراری بین آندو رد و بدل شد، حضرت برادر را وصّی خود نمود، اسرار امامت را به او گفت، امانتهای خلافت را سپرد وجان به جان آفرین تسلیم کرد و روحش به ملکوت اعلا پرکشید.


یکی از فرازهای وصیت نامه حضرت به برادر آن بودکه مرا در کنار جدم رسول خدا دفن نمایی ولی اگر مانع شدند ترا سوگند می‌دهم که نگذاری پای جنازة من به قدر خون یک بار حجامت خون بر زمین بریزد و در این صورت جنازه مرا به بقیع برده نزد مادرم حضرت فاطمه الزهرا سلام‌الله علیها دفن نمائید. درودخدا بر او و بر پدر ومادرش و بر جدّ گرامیش محمد مصطفی صلی‌الله علیه‌وآله وسلم.


کوتاه سخنانی از امام حسن مجتبی(علیه‌السلام)


1-عَلّمِ الناسَ عِلْمکَ و تَعَلّمْ عِلمَ غَیرِکَ فَتَکُونَ قداَتْقَنتَ عِلْمَکَ وَ عَلّمتَ ما لَمْ تَعْلَمْ.


علمت را به مردم بیاموز واز دانش دیگران بهره گیر تا علمت را استحکام بخشی و آنچه نمی دانی را بیاموزی.


2-رَأسَ العَقلِ‌ مُعاشِرةَ الناسَ بالجمیل وبالعقل نُدرَکَ الداران جمیعا و من حُرِمَ من العقل حرَمهَما جمعیاَ.


معاشرت نیکو با مردم نسبت به عقل به منزله سر می‌باشد و با عقل دنیا و آخرت بدست می‌آید و هرکه از عقل محروم گردد از دو جهان بی بهره است.


3-ما تَشاوَرَ قومٌ الّا هُدوُا لی رُشدِهِم : هیچ گروهی مشورت نکرد جز آنکه به راه هدایت خود راهنمایی شدند.


4-اِنّ اَحسَنْ الحسن الخلُقَ الْحَسَن : بهترین زیبایی اخلاق نیکو است.


5-اَلْحِلْمُ کَظْمِ الْغَیظ وَ‌ مِلْکَ النَّفس : حلم و بردباری فرو بردن خشم و تسلط بر نفس است.


6- مَنْ اِتَّکَلَ‌ عَلی حُسنِ‌ الاِ ختیارِ مِنْ الله لَمْ یَتَمَنَّ اَنَّه فی غَیرِ الحالِ‌ التّی اَخْتارها اللهُ‌ لَه.


هر که بر نیکوئی اختیار خداوند توکل نماید، هرگز آرزو نمی کند که در حالی غیر از آنچه خداوند برای او اختیار کرده قرار داشته باشد.


7- الْمُّروَةُ حِفْظُ الدّین و اِعزازُ النَّفس و لین الْکَنَف و تَعَهدُ الصنیعه و اَداءُ الحُقُوقَ


مروت و جوانمردی عبارت است از: حفظ دین،‌ گرامی داشتن خود،‌ مهربان بودن، انجام درست امور و اداء نمودن حقوق دیگران.


8- لااَ‌دَبَ لِمَن لا عَقْلَ‌ لَه ولا مُروَّة لِمَنْ لاهِمَّةَ‌ لَةُ وَ لاحَیاء لِمَنْ لادینَ لَه


هر که عقل ندارد ادب ندارد،‌ هر که همت ندارد جوانمردی ندارد وهر که دین ندارد حیا ندارد.


9- لا تُعاجِلِ الذَّنْبَ بِالعُقُوبَه واَجْعَلْ بَینَهُما لِلْاِعْتِذارِ طَریقاً


در عقوبت نمودن گناه کار عجله مکن و میان عقوبت و عجله کردن به آن، راهی را برای معذرت خواهی قرارده.


10- اِجْعلْ ما طَلِبتَ مِنَ الدُّنیا فَلَنْ تَظَفَر بِه بِمَنزِلَة ما لَمْ یَخْطُر بِبالِک.


(گاهی آدمی فکر جالبی در مسائل اقتصادی به ذهنش می‌آید ولی پیگیری می‌کند وبه آن دسترسی پیدا نمی‌کند، ممکن است نیروی حرص او را به نا خرسندی و ناراحتی وا دارد حضرت می‌فرماید : فرض کن چنین فکری به ذهنت خطور نکرده بود وقتی چنین فرض نمودی دیگر ناراحت نمی‌شوی).


آنچه از امور دنیا که خواستار آن شدی و به آن دست نیافتی را همانند چیزی قرار ده که به فکرت خطور نکرده است.


11- صاحِبِ الناسَ مِثْلَ ما تُحِب اَن یُصاحِبَکَ بِه.


با مردم آن گونه مصاحبت و همنشینی کن که دوست داری با تو آن گونه رفتار کنند.


12-تُجْهَلُ النِّعَمَ ما اَقامَتْ فَاذا وَلَّتْ عُرِفَت.


نعمت های الهی تا هنگامی که وجود دارند قدرشان مجهول است و شناخته نمی شوند ولی هرگاه که روی گردانند آنگاه شناخته می‌شوند و مردم قدرآن را می‌شناسند.


13-اَلفرٌصَةُ سَریْعة الْفوتَ بِطیئَة الْعَود.


فرصت زود از دست می‌رود و کند باز می‌گردد (پس باید مراقب بود به آسانی از دست نرود.)


14-النِّعمَةُ مِحْنَةُ فَاِنْ شَکَرتَ کانَتْ نِعمَة فاِن کَفَرتَ صارَت نِقْمَة .


نعمت های الهی وسیلة آزمایش هستند اگر آنها را شکرگذاری نعمتند ولی اگر کفران کردی تبدیل به نقمت می‌شوند.


                            والسلام علیکم و الرحمه الله


نوشته شده در  سه شنبه 22/9/84ساعت  6:2 عصر  توسط نوکر ارباب 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
امام حسن (ع)
امام حسن (ع) 2